تبلیغات
وبلاگ رسمی راضیه فولادوند - غزل مثنوی
تاریخ : چهارشنبه 14 بهمن 1394 | 05:03 ب.ظ | نویسنده : راضیه فولادوند
حبسم درون مرگ و چشمت داغدارم نیست
درشعر مفقودم نشانی از مزارم نیست
کوهم که گریه می کند از دوری دریا
یک دامنه مرهم برای ابشارم نیست
بانام انسان بودنم گفتند آزادی
جز جبر چیز دیگری در اختیارم نیست
در شعرها دیگر سراغت را نمیگیرم
من پشت شعری که نخواهم گفت میمیرم
گم شد تنم زیر غباری که ولم کردی
چون شعر بر سنگ مزاری که ولم کردی
هی دور خود میچرخم و میچرخم و میچر...
غش میکنم توی مداری که ولم کردی
مانند بمبی ساعتی در کیف جاسوسی
کز کرده ام کنج قطاری که ولم کردی
سردرگمم حیله ست یا بخشش..نمیدانم
در دشت من تنها شکاری که ولم کردی!..
من آن قمارم که مرا در عشق می بازی
آنقدر میخواهم تورا که دردسرسازی
هربار نخ دادم تو با سیگار ور رفتی
نخ کش شدم با بادبادک هات در رفتی
هفت آسمانم گرچه دلباز است بعد از تو
اما کسی دلخوش به پرواز است بعد از تو؟!
این خانه هم باور نکرده برنمیگردی..
روی خیابان پنجره باز است بعد از تو
قلبم شبیه پادشاهی بی وزیر خود..
بازیچه ی یک عده سرباز است بعد از تو
با شعرها روزی دلت را میکشم اینجا
پیغمبرت دلخوش به اعجاز است بعد از تو
آآنقدر حبست کرده ام شعرم ورم کرده
فریادهایت خط به خط شاعرترم کرده
........

#راضیه_فولادوند

  • paper | اخبار | خرید اینترنتی